به‌دنبال دست‌یابی به حضور فوری هستید؟

آشنایی با کتاب ____

به‌دنبال دست‌یابی به حضور فوری هستید؟ این ۳ پرسش را امتحان کنید.

رهبری آگاهانه در هستۀ اصلی‌اش دربارۀ حضور داشتن است و اینکه بدانیم چه زمانی حضور نداریم. من در طول این سال‌ها دریافته‌ام چند پرسش‌ وجود دارند که به سرعت دعوت به حضور می‌کنند؛ این پرسش‌ها باعث تغییر وضعیت سریع می‌شوند. درست همانطوری که تنفس آگاهانه شیمی خون و مغز ما را در کمتر از یک دقیقه تغییر می‌دهد، این پرسش‌ها کم‌وبیش بدون آناً وضعیت ما را  به حضور در لحظه تغییر می‌دهند.

سه پرسش برای حضور فوری:

  • اگر هیچ مشکلی برای حل کردن وجود ندارد، پس الان اصلاً چه چیزی در اینجا  هست؟
  • آیا می‌توانی کسی را پیدا کنی که…..؟
  • در حقیقیت چه چیزی الان در اینجا است؟

هر سۀ این پرسش‌ها دو کار انجام می‌دهند. ابتدا اینکه آنها دعوتمان می‌کنند که فراتر از پچ‌پچ‌های ذهن را ببینیم و دوم اینکه دعوتمان می‌کنند از توهم خودِ شخصی عبور کرده و  هویت اصیلمان را تجربه کنیم. چیزی که دربارۀ این پرسش‌ها جالب است این است که لازم نیست دربارۀ پچ‌پچ‌های ذهن و یا تفاوت بین خودِ شخصی و هویت اصیل بدانید تا از این پرسش‌ها استفاده کنید. خود این پرسش‌ها این کار را برایتان می‌کنند.

همۀ چیزی که مورد نیاز است این است که این پرسش‌ها را صادقانه  بپرسیم و واقعاً به‌دنبال پاسخشان باشیم.بیایید نگاهی دقیق‌تر به هر کدام از این پرسش‌ها بیاندازیم.

«اگر هیچ مشکی برای حل کردن وجود ندارد، پس الان اصلاً چه چیزی در اینجا هست؟»

این پرسش را برای اولین بار از لاچ کلی شنیدم. مانند بسیاری از دیگرانی که این پرسش را پرسیده‌اند، پی برده‌ام که فوری من را به وضعیت حضور، آرامش و تچان می‌آورد. باور دارم که دلیلی که کار می‌کند این است که ذهن را به سوی خودش باز می‌گرداند. ذهن باور دارد کارش حل کردن مشکلات است زیرا گمان می‌کند این کار ما را در امنیت نگاه می‌دارد. اما برای اینکه به‌طور پیوسته در حال حل مسئله باشد باید به‌طور پیوسته در حال یافتن و ایجاد مسئله باشد. ذهن مشکلات را ایجاد می‌کند تا آنها را بر اساس وسواس ترس‌محورش حل کند تا کارش را انجام دهد.

وقتی که از ذهن می‌خواهیم که به‌دنبال آنچه اینجا هست باشد اگر هیچ مشکلی نباشد، ناگهان مسیر ناخواسته‌ای برای ذهن ایجاد می‌شود. برای لحظه‌ای ذهن آرام می‌گیرد و اصالت عمیق‌تری از کسی که هستیم پدیدار می‌شود. ما خودمان آرامش، فراخی، گشودگی، زنده‌ بودن و زمزمۀ شادی هستیم. لازم نیست که این موارد را خلق کنیم. در واقع آنها همان‌چیز و همان‌کسی هستند که ما هستیم. این پرسش ما را بر می‌انگیزد که اجازه دهیم حقیقت و اصالت آن‌کسی که هستیم بدرخشد.

«آیا می‌توانی کسی را پیدا کنی که….؟»

من برای اولین بار این پرسش را از رامانا ماهاریشی شنیدم و از آن پس آن را در بسیاری از سنت‌های خردمندانه یافته‌ام. این پرسش معمولاً به‌طور ساده جستجوگری نامیده می‌شود. این پرسش از شما می‌خواهد در ماهیت واقعیت جستجوگری کنید، علاوه بر اینکه به‌دنبال ماهیت اصیلمان بگردیم.

بسیاری از شما از اپلیکیشن ویکینگ‌آپ  سم هریس به عنوان بخشی از تمرینتان استفاده می‌کنید؛ ما هم این کار را می‌کنیم و به شدت هم آن را توصیه می‌کنیم. سم به ما آموزش می‌دهد با استفاده از سرفصل‌های ساده و مستقیم جستجوگری کنیم. او به ما آموزش می‌دهد به دنبال «کسی باشیم که……»

این پرسش اینگونه کار می‌کند. اگر ببینید در زندگی دچار استرس شده‌اید، مکثی کنید و بپرسید، «آیا می‌توانی کسی را پیدا کنی که دچار استرس شده است؟» اگر احساس کردید دلتان شیرینی می‌خواهد، مکثی کنید و از خودتان بپرسید، «آیا می‌توانی کسی را پیدا کنی که می‌خواهد شیرینی بخورد؟» اگر دیدید که عصبانی‌اید و می‌خواهید فرزندتان را سرزنش و شرمنده کنید، مکثی کنید و بپرسید، «آیا می‌توانی کسی را پیدا کنی که عصبانی است و می‌خواهد سر فرزندتانفریاد بزند؟»

اکنون، وقتی فقط دارید پاراگراف قبل را می‌خوانید و هنوز واقعاً جستجوگری را انجام نداده‌اید، ذهنتان می‌گوید، «خُب، معلوم است که می‌توانم کسی را که استرس دارد، کسی را که می‌خواهد شیرینی بخورد و آدمی را که می‌خواهد سر فرزندم فریاد بزند پیدا کنم» خود من هستم دیگر. همین‌جا هستم»

اما اگر مکث کنید و عمیق‌تر با لوح سپید ذهن مبتدی نگاه کنید، آیا می‌توانید فردی را که به دنبال او هستید، پیدا کنید؟ «آن کسی» که فکر می‌کنیم به‌راحتی پیدا می‌شود، کجاست؟  آیا کسی که می‌خواهد شیرینی بخورد در معدۀ ماست؟ آیا کسی که استرس دارد در سینۀ ماست؟ آیا کسی که عصبانی است در سر ماست؟ با آزمایش مستقیم و با تجربه کشف خواهید کرد که  چیزی را که فکر می‌کنید خیلی روشن است نمی‌توانید پیدا کنید.

اگر این پرسش را صادقانه بپرسید، حضور و کیفیت‌های همراه آن – صلح، شادی و آزادی – بیشتر نمایان می‌شوند. آنها همیشه اینجا هستند؛ تنها اینکه ما تمایل داریم به جای اینکه نگاهمان را به سمت آنها بیاوریم جای دیگری را بنگریم. این پرسش حضور را دعوت می‌کند تا عیان‌تر شود و ما راحت‌تر به سمت آن برویم.

«در حقیقیت الان چه چیزی در اینجا است؟»

من این پرسش را از مربی‌ام هال دوسکین شنیدم و از آن به عنوان حرکتی اصلی برای تغییر وضعیت در پانزده سال گذشته استفاده کرده‌ام.

این پرسش ما را به واقعیت می‌آورد و از توهم دور می‌کند. تنها سه چیزند که همیشه در اینجا و اکنون هستند: تجربۀ حواس فیزیکی، فکر و احساسی از یک «من».

تجربۀ حواس فیزیکی

تجربۀ حواس فیزیکی به‌طور ساده یعنی آنچه پنج حواس ما در حال تجربه‌اند: تصاویر (دیدن)، صداها (شنیدن)، حس‌هایی داخل و روی بدن (احساس)، بوها (استشمام کردن)، طعم (ترش، شیرین،…). بخشی از این تمرین این است که بیشتر بدن و تجربیات آن را تصدیق کنیم و اجازه بدهیم بدن تجربیات خودش را داشته باشد.  تجربۀ حواس فیزیکی خاطره‌ای از گذشته یا تصویرسازی‌ای از آینده نیست. چیزی در در این لحظه حال و در همین مکان است. آنچه ما کشف می‌کنیم این است که هر چه در بدن تجربه می‌کنیم، خوب است و لازم نیست که در برابر آن مقاومت شود یا تغییر کند.

فکر

فکر کردن شامل به‌خاطر آوردن، نگران بودن، خیال‌پردازی، برنامه‌ریزی، پیش‌بینی و مانند آن است. به عبارت دیگر، این ذهن است که کار ذهن‌ها را می‌کند. همۀ این افکار به کارکرد حل مسئلۀ ذهن که در بالا اشاره کردم مرتبط می‌شود. با پرسیدن این سؤال، «در حقیقت الان چه چیزی در اینجا  است؟» ما به‌جای اینکه در تلۀ ذهن متفکربیافتیم به وضعیت حضور و توجه به  ذهن متفکرتغییر موقعیت می‌دهیم.

احساس «من»

احساس خود آگاهی (نامحسوس و پیش‌زمینه‌ای) است از یک من شخصی که در حال داشتن این تجربه است. چیزی که لاچ کلی «من کوچک» می‌نامد، هویت نفس است که نقابی بر چهره  می‌‌زند و خودش را شما می‌نامد. اما آنچه واقعاً خود شما هستید چیزی بسیار فراخ‌تر و وسیع‌تر است. شما به خودتان آگاهی دارید. با دیدن و شناختن این حس از خود، ما از چنگ هویت نفس به آرام گرفتن در چیزی که فراتر از (و در برگیرنده) منِ کوچکمان است، تغییر وضعیت می‌دهیم.

چگونه از این پرسش‌ها استفاده کنیم (و چگونه نکنیم)

کلید استفادۀ موفقیت‌آمیز از این پرسش‌ها برای تغییر وضعیت آنی به حضور این است که آنها را تجزیه و تحلیل و بررسی ساختار نکنیم، بلکه با حالت کنجکاوی و گشودگی اصیل آنها را بپرسیم. اینکه واقعاً، واقعاً به‌دنبال پاسخ آنها باشیم.

کلید دیگر برای استفاده از این پرسش‌ها برای تغییر وضعیت به حضور استفادۀ مکرر از آنها در فاصله‌های زمانی کوتاه است. پرسشی را که بیشتر دوست دارید پیدا کنید و بعد چندین بار در طول روز آن را از خودتان بپرسید. زمان زیادی برای یافتن پاسخ آن صرف نکنید. بلکه فقط ببینید چه چیزی خودش را به‌عنوان جواب به شما نشان می‌دهد. در وضعیت حضوری که خودش پدیدار می‌شود، بمانید و سپس روز خود را ادامه دهید.

تمرین

مراقبه: تنفس آگاهانه

مراقبه‌ای برای تمرین آمدن به حضور به کمک  نفس‌تان. با این تمرین وضعیتان را سروسامان دهید و به زمان حال تغییر وضعیت دهید.

۱۵ پیمان رهبری آگاهانه

مرحله اول

تمام وکمال مسئولیت پذیرفتن

پیمان می‌بندم که خودآگاهی‌ام را ارتقا دهم. پیمان می‌بندم که هر تعامل را فرصتی برای یادگیری ببینم. پیمان می‌بندم کنجکاوی را مسیری برای یادگیری سریع در نظر داشته باشم.

پیمان می‌بندم خودم را محق بدانم و موقعیت‌ها را به‌گونه‌ای ببینم که گویا بر من واقع می‌شوند. پیمان می‌بندم روحیۀ تدافعی داشته باشم، به‌ویژه هنگامی‌که اطمینان دارم حق با من است.

پیمان دوم

از طریق کنجکاوی یاد گرفتن

پیمان می‌بندم که خودآگاهی‌ام را ارتقا دهم. پیمان می‌بندم که هر تعامل را فرصتی برای یادگیری ببینم. پیمان می‌بندم کنجکاوی را مسیری برای یادگیری سریع در نظر داشته باشم.

پیمان می‌بندم خودم را محق بدانم و موقعیت‌ها را به‌گونه‌ای ببینم که گویا بر من واقع می‌شوند. پیمان می‌بندم روحیۀ تدافعی داشته باشم، به‌ویژه هنگامی‌که اطمینان دارم حق با من است.

پیمان سوم

همۀ احساسات را احساس کردن

پیمان می‌بندم که احساساتم را تا مرز تمام شدنشان احساس کنم. احساسات می‌آیند و من موقعیتشان را در بدنم پیدا می‌کنم و سپس حرکت می‌کنم، نفس می‌کشم و آنها را به کلام درمی‌آورم تا به‌تمامی آزاد شوند.

پیمان می‌بندم در مقابل احساساتم مقاومت کنم، دربارۀ آنها قضاوت کنم و بابتشان عذرخواهی کنم. من آنها را سرکوب می‌کنم، از آنها اجتناب می‌کنم و آنها را پنهان می‌کنم.

پیمان چهارم

با شفافیت و صراحت صحبت کردن

پیمان می‌بندم که خودآگاهی‌ام را ارتقا دهم. پیمان می‌بندم که هر تعامل را فرصتی برای یادگیری ببینم. پیمان می‌بندم کنجکاوی را مسیری برای یادگیری سریع در نظر داشته باشم.

پیمان می‌بندم خودم را محق بدانم و موقعیت‌ها را به‌گونه‌ای ببینم که گویا بر من واقع می‌شوند. پیمان می‌بندم روحیۀ تدافعی داشته باشم، به‌ویژه هنگامی‌که اطمینان دارم حق با من است.

پیمان پنجم

غیبت را ریشه کن کردن

پیمان میبندم غیبت کردن را پایان دهم، با افرادی که با آنها مسئلهای دارم مستقیم صحبت کنم و دیگران را ترغیب کنم تا با کسانی که با آنها مسئله یا مشکلی دارند مستقیم صحبت کنند.

پیمان میبندم دربارۀ افراد چیزهایی را بگویم که به خودشان نمیگفتم یا نخواهم گفت. پیمان میبندم بهگونهای دربارۀ افراد صحبت کنم که اگر حضور داشتند این کار را نمیکردم. پیمان میبندم به غیبت کردن دیگران گوش دهم.

پیمان ششم

تمامیت را پیش گرفتن

پیمان می‌بندم تمامیت را به بهترین شکل در پیش بگیرم، که توجه کردن به همۀ احساسات اصیل، ابراز کردن حقایق تردیدناپذیر، وفادار ماندن به توافق‌هایم و بر عهده گرفتن 100% مسئولیت را در بر می‌گیرد.

پیمان می‌بندم با پنهان کردن حقایقم، انکار کردن احساساتم، وفادار نماندن به توافق‌هایم و بر عهده نگرفتن 100% مسئولیت در عدم تمامیت زندگی کنم.

پیمان هفتم

قدردان بودن

پیمان میبندم زندگی‌ام همواره همراه با قدردانی باشد و بهطورکامل در برابر دریافت و ابراز قدردانی گشوده باشم.

پیمان میبندم دربارۀ «متعلقاتم» خودم را سزاوار و مستحق بدانم و هنگامیکه به شکل دلخواهم مورد قدردانی قرار نگیرم برنجم.

پیمان هشتم

در قلمرو نبوغتان بهترین بودن

پیمان می‌بندم شُکوه کاملم را ابراز کنم و به دیگران کمک کنم و الهام‌بخش آنها باشم تا به‌طورکامل خلاقیتشان را ابراز کنند و در قلمرو نبوغشان زندگی کنند.

پیمان می‌بندم مانع خودم شوم و پتانسیل کامل خودم را نشان ندهم و این کار را با زندگی کردن در محدوده‌های ناکارایی، کارایی و حتی مزیت و برتری انجام دهم.

پیمان نهم

سرشار از تفریح و آسودگی زندگی کردن

پیمان می‌بندم زندگی‌ای سرشار از تفریح، بداهه و خنده خلق کنم. پیمان می‌بندم زندگی را آن‌گونه ببینم که خودش دارد به‌سادگی و راحتی در برابرم شکوفا می‌شود. پیمان می‌بندم با ارج نهادن به آسودگی، نو شدن پیوستۀ چیزها و ریتم‌های زندگی انرژی‌ام را به حد اعلا برسانم.

پیمان می‌بندم زندگی‌ام را جدی ببینم: این زندگی مستلزم کار سخت، تقلا و کشمکش است. من تفریح و استراحت را انحراف‌هایی از اثربخشی و کارایی می‌بینم.

پیمان دهم

نظر مخالف را بررسی کن

پیمان می‌بندم که دیدگاه مخالف داستانم را به همان اندازۀ داستان خودم یا بیشتر از آن درست در نظر بگیرم. متوجه این هستم که دنیای اطرافم را تفسیر می‌کنم و به داستان‌هایم معنی می‌دهم.

پیمان می‌بندم به حقیقت داشتن داستان‌هایم و معنایی که به آنها می‌دهم باور داشته باشم.

پیمان یازدهم

برای تأیید، کنترل و امنیتْ منشأ بودن

پیمان می‌بندم منشأ تأیید، کنترل و امنیتم خودم باشم.

پیمان می‌بندم براساس این باور زندگی کنم که تأیید، کنترل و امنیتم از بیرون (از افراد دیگر، شرایط و وضعیت‌ها) سرچشمه می‌گیرد.

پیمان دوازدهم

از هرچیزی به اندازۀ کافی داشتن

پیمان می‌بندم که احساس کنم از هرچیزی به اندازۀ کافی دارم، ازجمله زمان، پول، عشق، انرژی، مجال، منابع و...

پیمان می‌بندم ذهنیت کمبود داشته باشم، یعنی بخواهم این‌گونه ببینم که در دنیا «به اندازۀ کافی» برای من و دیگران وجود ندارد و درنتیجه باید حواسم باشد که حتماً چیزهایی را که «مال من» است به دست بیاورم و آنها را حفظ کنم.

پیمان سیزدهم

دنیا را یاور خود احساس کردن

پیمان می‌بندم همۀ افراد و شرایط را یاورانی ببینم که به شکلی عالی به یادگیری مهم‌ترین چیزها در مسیر رشدم کمک می‌کنند.

پیمان می‌بندم دیگران و شرایط را موانع و اختلال‌هایی بر سر راه به دست آوردن چیزهایی ببینم که بیشتر از هرچیزی می‌خواهم.

پیمان چهاردهم

راه‌حل‌های همه‌طرف‌برنده خلق کردن

پیمان می‌بندم برای هر مسئله، مشکل، نگرانی یا موقعیتی که زندگی سر راهم قرار می‌دهد راه‌حل‌هایی همه‌طرف‌برنده خلق کنم.

پیمان می‌بندم زندگی را بازی‌ای با جمع صفر ببینم و برای هر مسئله، مشکل، نگرانی یا موقعیتی که زندگی سر راهم قرار می‌دهد راه‌حل‌های برنده‌ـ‌بازنده خلق کنم.

پیمان پانزدهم

چاره ی کار بودن

پیمان می‌بندم چارۀ کار یا راه‌حلی باشم که موردنیاز است: کم بودن چیزی در دنیا را دعوتی ببینم که به آنچه موردنیاز است تبدیل شوم.

پیمان می‌بندم به نیازمندی‌های دنیا با بی‌اعتنایی یا بیزاری نگاه کنم و هیچ کاری انجام ندهم یا اینکه دیگران را سرزنش کنم.

پیمان اول

تمام وکمال مسئولیت پذیرفتن

پیمان می‌بندم که مسئولیت کامل شرایط زندگی و بهزیستی جسمانی، احساسی، ذهنی و معنوی خودم را بپذیرم. پیمان می‌بندم که از دیگران برای مسئولیت‌پذیری تمام ‌وکمال زندگیشان حمایت کنم.

پیمان می‌بندم که دیگران و خودم را برای آنچه در دنیا ایراد دارد سرزنش کنم. پیمان می‌بندم که قربانی، شرور یا قهرمان باشم و بیشتر یا کمتر از 100% مسئولیت را بپذیرم.

پیمان دوم

از طریق کنجکاوی یاد گرفتن

پیمان می‌بندم که خودآگاهی‌ام را ارتقا دهم. پیمان می‌بندم که هر تعامل را فرصتی برای یادگیری ببینم. پیمان می‌بندم کنجکاوی را مسیری برای یادگیری سریع در نظر داشته باشم.

پیمان می‌بندم خودم را محق بدانم و موقعیت‌ها را به‌گونه‌ای ببینم که گویا بر من واقع می‌شوند. پیمان می‌بندم روحیۀ تدافعی داشته باشم، به‌ویژه هنگامی‌که اطمینان دارم حق با من است.

پیمان سوم

همۀ احساسات را احساس کردن

پیمان می‌بندم که احساساتم را تا مرز تمام شدنشان احساس کنم. احساسات می‌آیند و من موقعیتشان را در بدنم پیدا می‌کنم و سپس حرکت می‌کنم، نفس می‌کشم و آنها را به کلام درمی‌آورم تا به‌تمامی آزاد شوند.

پیمان می‌بندم در مقابل احساساتم مقاومت کنم، دربارۀ آنها قضاوت کنم و بابتشان عذرخواهی کنم. من آنها را سرکوب می‌کنم، از آنها اجتناب می‌کنم و آنها را پنهان می‌کنم.

پیمان چهارم

با شفافیت و صراحت صحبت کردن

پیمان می‌بندم که خودآگاهی‌ام را ارتقا دهم. پیمان می‌بندم که هر تعامل را فرصتی برای یادگیری ببینم. پیمان می‌بندم کنجکاوی را مسیری برای یادگیری سریع در نظر داشته باشم.

پیمان می‌بندم خودم را محق بدانم و موقعیت‌ها را به‌گونه‌ای ببینم که گویا بر من واقع می‌شوند. پیمان می‌بندم روحیۀ تدافعی داشته باشم، به‌ویژه هنگامی‌که اطمینان دارم حق با من است.

پیمان پنجم

غیبت را ریشه کن کردن

پیمان میبندم غیبت کردن را پایان دهم، با افرادی که با آنها مسئلهای دارم مستقیم صحبت کنم و دیگران را ترغیب کنم تا با کسانی که با آنها مسئله یا مشکلی دارند مستقیم صحبت کنند.

پیمان میبندم دربارۀ افراد چیزهایی را بگویم که به خودشان نمیگفتم یا نخواهم گفت. پیمان میبندم بهگونهای دربارۀ افراد صحبت کنم که اگر حضور داشتند این کار را نمیکردم. پیمان میبندم به غیبت کردن دیگران گوش دهم.

پیمان ششم

تمامیت را پیش گرفتن

پیمان می‌بندم تمامیت را به بهترین شکل در پیش بگیرم، که توجه کردن به همۀ احساسات اصیل، ابراز کردن حقایق تردیدناپذیر، وفادار ماندن به توافق‌هایم و بر عهده گرفتن 100% مسئولیت را در بر می‌گیرد.

پیمان می‌بندم با پنهان کردن حقایقم، انکار کردن احساساتم، وفادار نماندن به توافق‌هایم و بر عهده نگرفتن 100% مسئولیت در عدم تمامیت زندگی کنم.

پیمان هفتم

قدردان بودن

پیمان میبندم زندگی‌ام همواره همراه با قدردانی باشد و بهطورکامل در برابر دریافت و ابراز قدردانی گشوده باشم.

پیمان میبندم دربارۀ «متعلقاتم» خودم را سزاوار و مستحق بدانم و هنگامیکه به شکل دلخواهم مورد قدردانی قرار نگیرم برنجم.

پیمان هشتم

در قلمرو نبوغتان بهترین بودن

پیمان می‌بندم شُکوه کاملم را ابراز کنم و به دیگران کمک کنم و الهام‌بخش آنها باشم تا به‌طورکامل خلاقیتشان را ابراز کنند و در قلمرو نبوغشان زندگی کنند.

پیمان می‌بندم مانع خودم شوم و پتانسیل کامل خودم را نشان ندهم و این کار را با زندگی کردن در محدوده‌های ناکارایی، کارایی و حتی مزیت و برتری انجام دهم.

پیمان نهم

سرشار از تفریح و آسودگی زندگی کردن

پیمان می‌بندم زندگی‌ای سرشار از تفریح، بداهه و خنده خلق کنم. پیمان می‌بندم زندگی را آن‌گونه ببینم که خودش دارد به‌سادگی و راحتی در برابرم شکوفا می‌شود. پیمان می‌بندم با ارج نهادن به آسودگی، نو شدن پیوستۀ چیزها و ریتم‌های زندگی انرژی‌ام را به حد اعلا برسانم.

پیمان می‌بندم زندگی‌ام را جدی ببینم: این زندگی مستلزم کار سخت، تقلا و کشمکش است. من تفریح و استراحت را انحراف‌هایی از اثربخشی و کارایی می‌بینم.

پیمان دهم

نظر مخالف را بررسی کن

پیمان می‌بندم که دیدگاه مخالف داستانم را به همان اندازۀ داستان خودم یا بیشتر از آن درست در نظر بگیرم. متوجه این هستم که دنیای اطرافم را تفسیر می‌کنم و به داستان‌هایم معنی می‌دهم.

پیمان می‌بندم به حقیقت داشتن داستان‌هایم و معنایی که به آنها می‌دهم باور داشته باشم.

پیمان یازدهم

برای تأیید، کنترل و امنیتْ منشأ بودن

پیمان می‌بندم منشأ تأیید، کنترل و امنیتم خودم باشم.

پیمان می‌بندم براساس این باور زندگی کنم که تأیید، کنترل و امنیتم از بیرون (از افراد دیگر، شرایط و وضعیت‌ها) سرچشمه می‌گیرد.

پیمان دوازدهم

از هرچیزی به اندازۀ کافی داشتن

پیمان می‌بندم که احساس کنم از هرچیزی به اندازۀ کافی دارم، ازجمله زمان، پول، عشق، انرژی، مجال، منابع و...

پیمان می‌بندم ذهنیت کمبود داشته باشم، یعنی بخواهم این‌گونه ببینم که در دنیا «به اندازۀ کافی» برای من و دیگران وجود ندارد و درنتیجه باید حواسم باشد که حتماً چیزهایی را که «مال من» است به دست بیاورم و آنها را حفظ کنم.

پیمان سیزدهم

دنیا را یاور خود احساس کردن

پیمان می‌بندم همۀ افراد و شرایط را یاورانی ببینم که به شکلی عالی به یادگیری مهم‌ترین چیزها در مسیر رشدم کمک می‌کنند.

پیمان می‌بندم دیگران و شرایط را موانع و اختلال‌هایی بر سر راه به دست آوردن چیزهایی ببینم که بیشتر از هرچیزی می‌خواهم.

پیمان چهاردهم

راه‌حل‌های همه‌طرف‌برنده خلق کردن

پیمان می‌بندم برای هر مسئله، مشکل، نگرانی یا موقعیتی که زندگی سر راهم قرار می‌دهد راه‌حل‌هایی همه‌طرف‌برنده خلق کنم.

پیمان می‌بندم زندگی را بازی‌ای با جمع صفر ببینم و برای هر مسئله، مشکل، نگرانی یا موقعیتی که زندگی سر راهم قرار می‌دهد راه‌حل‌های برنده‌ـ‌بازنده خلق کنم.

پیمان پانزدهم

چاره ی کار بودن

پیمان می‌بندم چارۀ کار یا راه‌حلی باشم که موردنیاز است: کم بودن چیزی در دنیا را دعوتی ببینم که به آنچه موردنیاز است تبدیل شوم.

پیمان می‌بندم به نیازمندی‌های دنیا با بی‌اعتنایی یا بیزاری نگاه کنم و هیچ کاری انجام ندهم یا اینکه دیگران را سرزنش کنم.